قبای خون
چه مخلوق آفریدی، بهر دینت
به خلقی چون روا داری همینت
نصیب ملتی انصاف این بود؟
نمودی خلق، ظالم برزمینت
یأس
به هر ملک دگر انصاف بینم
به کوی و برزنش اوصاف بینم
بزرگانش بفکر خود نباشند
به ملک ما سعادت لاف بینم
حیران
زوحشت خواب برچشمم حرام است
شعارشان زمذهب، صرف نام است
زانگشت و سرو گردن بریدن
خدا حیران، محمد تلخ کام است
قصه
به طفلی، قصه ی دیوها شنیدم
کنون آن قصه در آینه دیدم
مسلمانی چنین باشد خدایا!
چنان بی رحم و بی الفت ندیدم
شلاق
خدایا دین تو اینگونه، کی بود
ز آزار و اذیت گفته، کی بود
ز خود افزوده اند، رسم اذیت
شلاق وکیبل وتوهین کی بود
پیغام قطره
با فصل سبز آمدنت خوش شنیدنی است
پیغام قطره ها به جویبار گفتنی است
درد که سال ها زسوزش جگر درید
با اشک سرخ خامهءدوران نوشتنی است
سیلاب ظلم خانه ودیوار کرد خراب
آه وفغان به گوش کران کی رسیدنی است
دست ستم فشرده گلویم صدا- صدا
نسل وقار قافله عشق بستنی است
از زنده گی برده صفت مرگ خوشتر است
این نکته را غلام هوس کی شنیدنی است
آن تک درخت سرو نجنبد زباد سست
با صد هزارشاخه به خورشید رسیدنی استجوی شیر!جوی خون!
میهنم بیاد دارم آن روزهای که طفل هشت ساله ی بیش نبودم, نخستین استادم بر تخته سیاه صنف نوشت" افغانستان امروز یا خراسان دیروز وطن عزیز ما است "ازآن روز نام پرافتخارت حک خاطرم گردید ودرمضمون تاریخ از آن دوران های دور تا اکنون میخوانم, که همیشه مورد هجوم استعمار گران وسلطه جویان بوده یی,, دست های سیاه هر باری آرامشت را برهم میزنند, میدانم خسته ای از درد, خسته ای از جور زمان. درود بر آنانیکه به امید صلح و قطع جنگ زهر تلخ شهادت ومعیوبیت را چشیدند. مردم خسته از جنگ وراکت های کور, روز هشتم ثور را که گویی روز صلح است, روز نوید مسرت, زیرا فرزندانت به این شدند که خون بس است, واشک مادران را باید از رخساره روفت ,سفره های تهی ازنان کودکان وبیوه زنان کشور را با پیام صلح رنگین باید کرد, چنان هم شد وآفتاب صلح بر خاکسترستان میهن نور بخشید ,این روز را نیکو داشتند ونعره هاسر کردند ,اما دریغ و درد که این شادی زود گذر, آفتاب بود بر لب کوه ،آرامش بود قبل از طوفان, روز چند_ بعد, به کوچه های جوی شیر کابل جوی خون جاری شد ,زنان سر برهنه بی هراس ازنبود حجاب به کوچه ها سرکشیدند ,مویه کنان تابوت پسر, پدر, خواهرومادر را به دوش میکشییدند ومرده گان بی کفن بدون هراس از عذاب قبر, جان به جان آفرین سپردند ،زیرا آنان نهار جهنم را در لحظات موت وراکت باران کابل احساس کردند, با قطره اشک زنده گی شرین را وداع گفتند, آن روز هیچکس نمیدانیست کی کجا میرود, بدون اینکه بداند کجا میرود در حرکت بودند, آنانکه راه جنوب بلد بودند جنوب وعده به سوی شمال میدویدند, شمال میزبان مهمانان بود . وطنم هنوز این صفحه را تاریخ ورق نزده است, هنوز اذهان انباشته ازهیاهوی آن روزها ثبت خاطره ها است،اتش خون وجنون قدرت, دست آورد هدیه دهنده گان هزاران راکت کور بسوی کابل بود. جنگ های تنظیمی شهکار مرگ میافریدند وامید ها به خاک یکسان شد, این نا بسامانیها وجنون قدرت زمینه را برای زایش سیاهی سیاه تر ازروزگاران قبل به کشور مسلط ساخت. وبا یک, چشم زدن, در قتل وکشتار هم میهنان از حریفان سبقت جست, وبا کاربرد سیاست زمین سوخته ودر نهایت به فکر آن شد ند که قباله فروش سرزمین کهن یعنی کشور عزیز مارا, با دستان سیاه وچهرهای عبوس هدیه باداران خویش نمایند ،این بار وحشت ابعاد گستردهء داشت که هموطنان ما ,هیچگاهی انسان سیتزی را به این بعد وسیع ندیده بودند.واما افتخار بزرگ این بود که نسیم شمال بر سوختگان آتش قبیله ی تعصب وزید ,ودسترخوان ضیافت بر آوارگان کابل هموار کرد,اما دریغ که این آرامش هم موقت وزود گذربود,این بار مهندسین ویرانگر جهل وتعصب برتوسن لگام گسیخته ی وحشت سوار,برهمه چیز می تا ختند,برانسان وحیوان رحم نمی کردند, شمال کابل شده بود.چه وحشتناک بود روزیکه همه اهالی دهکده ی علی چوپان مزارشریف خانه وکاشانه را به قصد کوه پایه ها ترک کردند,دیگر مال وزندگی نه اندیشیدند,مرغ ها ازوحشت صدای تفنگ خیل خیل,به درودیوار کارته ی آریانا درپرواز بودند حیوانات اهلی ازنبود علوفه وآب درطویله هاحرام گردیدند.فقط صدای ماتم گنجشکان ازقریه" قل محمد "درشش کیلومتر شهر مولای متقیان قرار دارد به گوش میرسید, دراین دهکدهِ ی" قل محمد" همه ی باشندگان آن درخون خفته وسکوت مرگبار حکمفرما بود,اینها صدهااعمال نفرت باردیگرمحصول خودخواهی ها ,عظمت طلبی های عناصروابسته به همسایه ما که عمق استراتژیک خویش را جستجومینمود ,برمردم ما ,روا داشتند.با تاسف تراژدی پایان نیا فته است,به نحوه دیگربه سرنوشت مامی اندیشند, زیرا همسایه هنوز به مطلب نرسیده است. راه خونین دیگر درپیش است
گفتم پدرت گفت بدارش کردند
گفتم مادرت گفت گلوله بارش کردند
از خواهر از برادر وخویش وتبار؟
گفتا که ندانما چه کارش کردند !
8 ثور سال 1388
شهر باد
هـمـدســت باد غصه ی باران نگاشتم
دلوا پســـی دیده به مژگا ن نگاشــــــتم
از خنده های شـــاد تو مسرور شد دلم
برشــهر سبز و شـاد بهاران نگاشــتم
امشــب به یاد قامت ســروت، عزیزمن
طومارخواب خوش، به چشمان نگاشتم
فریاد نی ز فاصله ها خســته شـــد ولی
بر برگ های لاله ی نالان نگاشـــــتـم
بازار رنگ، رونق دلقک فزوده اســت
این گــفـتـه بار بار، به آنان نگــاشــتـم
بشکسته شاخ و پنجه ی شه توت، آدمی
بر "دیو و دد" نگفته به انسـا ن نگاشتم
ناچار و خـســـــتـه ام ز جور زمانه ها
یوسـف ز درد هجر به کنعان نگاشـتـم
به استقبال شعر بهاری "بیدل"
"چون متاع صد لطافت را به برداردبهار"
میسزد گر عالم را بهره وردارد بهار
سبزه ی نورس به دامان چمن خواند سرود
برگل وگلشن قبای پرثمر دارد بهار
عطر گیسویش چه خوش پیچید برکوه ودمن
این همه شوروجنون را از هنر دارد بهار
دست نقاش ازل آراست با حسن کمال
وه چه خوش تصویرهستی درنظردارد بهار
ابر نیسان را نگر بر نسترن عیسی دم است
چشم دل بکشا نگر این زیب وفر دارد بهار
نالهء بلبل به گلشن درس عشق والفت است
این چنین عشاق مفتون همسفر دارد بهار
بر بلندای سپیدار یکی زاغ، یکی بلبل و قمری
یکی کفتر بی بال
همگی لانه گزیدند به چنار
به چنار کهن گوشهء باغ
گهی غمزده زیستند، گهی شاد
به هیولای تجاوز
همه با خنجر غیرت، بریدند و دریدند
چو شیران ژیان
همه از شاخ، به شاخ دیگری
میوه ی باغ بچیدند و بخوردند بهم
در یکی روز بهار
بلبلک شعر و نوایی بسرود
به زبانی که با آن میدانسیت
لیک آشفته شد آن زاغ سیه
من بزرگم زشما
گوش دارید همه
این سُرودیست که من میخوانم
این سُرودیست همه گان
وآن گهی خواند سرود
قاغ قاغ قاغ
زمزمه کوکچه
هر روز که میگذشت و هرصبح که میدمید برایم روز نبود وروشنای صبح را نداشت ومن بدنبال ستاره صبح بودم چشمانم در جستجوی روشنی بود که نوید آزادی ارمغان دهد .روزها شب ها سپری میگشت ولی برای من همه اش شب بود منتظر حوادث بودم که این سیاه دلان کوردل به کدامین جاهای سرزمین ما تجاوز نموده وچگونه انسان های بیگنا ه کشورم نابود میسازند . روز ها میگذ شت وروانم بیشتر افسرده میشد به خداوند(ج)التجا کردم که چنین بلای اعظیم و هیولای وحشتناک را به قدرت خودش نابود سازد احسا س صدای کردم که میگفت "زمان درکار است"دشمن ؛دشمن است مقاومت را ادامه دهید.
گاه گاهی آرامش روحی ام را در زمزمه های خروشنده کوکچه جستجو میکردم و به کنار آن مینشتم و به امواج آن قصه ها میگفتم قصه ها ی به درازی یلدا وبه تاریکی شب از شلاق میگفتم و به واژهای جدید می اندیشیدم به کیبل فکر میکردم چماق بدستان سیاه دل چگونه بر فرق زن مرد میکوبیدند از کشتار وتوهین همزبانم که مقاومت مینمودند ونابود میشدند مشوش می شدم به مادری می اندیشیدم که از وحشت شلاق نعش به خون خفته پسر را نادیده گرفت وجسد پسررا تنها گذاشت به امواج قصه میگفتم .از کوچ اجباری وسیاست زمین سوخته ,قصه هایم ادامه داشت .
کوکچه غرش کنان از پیش چشمانم میگذشت گویا برایم اشارت میداد که توان شنید ن قصه هایم را دارد در کنار سنگی ایستادم وفکر عمیق فرورفتم ،نا گاهان صدای دل خراش به زهنم خطورکرد که (محرم تو کجاست )به اطرافم نگریستم کابوس وحشتناک بود به خود آمدم کوکچه خروشید وبه زبان بی زبانی گفت و خروشید که اندیشه بیجا بخود راه مده سیاه دلان کوردل را در اینجا جای نیست شکر خداوند بجا آوردم ومشت از آب نقره گون آن نوشیدم از کوکچه پرسیدم چگونه نجات خواهیم یافت دریا به صدای رسا گفت پامیر؛هندوکش ،البرزکوه تسخیر ناپذیراند واز کوکچه هم هیچ دشمنی نتوانیسته عبور کند .به خانه برگشتم وبه حافظ رجوع کردم و سرنوشت ملتم به فال گرفتم حافظ این طور مژده داد :
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند
چو پرده دار به شمشیر میزند همه را
کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند
با خوانش شعر حافظ آرامش خاطر برایم دست داد طبق عادت به ساحل این دریا نشستم او از من پرسید از کشته شده گان شهر بامیان و ازناله های حزن انگیز خانه ها ی سوخته هزار باغ،خواجه غار چه میدانی ؟واز قریه های آتش زده سرپل ؛سانچارک ودره صوف واز تاکستانهای سوخته شمالی برایم قصه کن برایش گفتم این قصه ها را پایانی نیست واما کوکچه که شلاق فرهنگ ستیزان ندیده بود با غرور میگفت :"فقط زمان در کار است" واما آن زمان را که کوکچه نویدش میداد فرا رسید غرش سهمگین از شمال برخاست وحرکت زمان را سریع تر نمود .سوار کار دلیری از دور ها نمایان شد واسپ اش را بر شاخه چنار قصه گویی پیر بست وبه مردم نوید آزادی داد ودیعه آزادی را به بهای خون هزاران سوار کار دلیر ارمغان آورد صدای فتح از ام البلاد در گوشها طنین افگند غرش کوکچه بیشتر شد وقدم هایم بسوی کوکچه استوارتر گشت وبا تبسم فاتحانه دستانم را بسویش تکان دادم وآزادی آمو هیرمند را برایش تبریک گفتم وخاطر کوکچه آرام گشت وبا غرور خروشید
فیض آباد ثور 1380دل در گرو حلقه ء شب گون تو گشته
صد بار بخو د گویم باری دیگر هم نیز
ای لیلی من دل همه مجنون تو گشته
********************
الا ای ابر ها باران کجا شد
نسیم صبح را پیمان کجاشد
فسرده شددلم از سردی دی
صفا و مروت نیسان کجا شد
درمان درد بود
که سال ها با شمشیر عدالت
در جستجوی واژءآزادی بود
واما دریغ که همرا هانم را
گرگان درنده خوی جنگل وحشیانه دریدند
آنکه از آب برلاس نوشید
وبر بلندای پامیر ایستاد
وبه تواندیشید
در ورطه تو نزار گشتم دانی؟
جان بر لب وبی قرارگشتم دانی؟
بر سبزه جوی بار خوانم غزلی
نا خوش زهوای روزگار گشتم دانی؟
**********
ای دوست بگیر زحال زارم خبری
هم دست نسیم صبح وباد گذری
پیغام بده که سیل اشکم خشکد
هیچ ندارد به دلت آهم اثری